تبليغاتX
مرثیه های خاک - زندگی

انگار که با صفحه سفید کاغذ بیگانه شدم  و از هر ثبتی بیزار...

شاید درون گرا ، شاید بی کلمه

گاهی فکر می کنم برای این آدمها که منو پشت این بلاگ میشناسن چی دوست دارم بگم

صحبت خودی و غیر خودی هم نیست ، از حس و معنای حرف میگم که دوست داره خاموش باشه

گاهی هم آدم به خاطر سوء تفاهم سکوت می کنه و گاهی از اینکه دیگران غمشو حس نکنن ، تو این دنیا غم زیاده ، فقط مجازیم به هم شادی بدیم

دیگه مثل۳-۲ سال پیش درمونده این تلاطم ها نمیشم ، کمی یاد گرفتم چطوری تویه دریای متلاطم پارو بزنم ؛

یک چیز و به وضوح می بینم که دیگه حس مبارزه ندارم ، سر ناسازگارم هست  اما هر بار با بیشتر به درون فرو رفتن آروم میشه

دوست دارم ببینم : آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

 امـیــد     امـــیـــــــــــــــد       ا م ی د ........... این هم شده رویا ، چیزی که در این کشور محال ِ . ارمغان دیگه ای هست ؟!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط مرثیه های خاک در ساعت 23:30 | لینک  |