انگار که با صفحه سفید کاغذ بیگانه شدم و از هر ثبتی بیزار...
شاید درون گرا ، شاید بی کلمه
گاهی فکر می کنم برای این آدمها که منو پشت این بلاگ میشناسن چی دوست دارم بگم
صحبت خودی و غیر خودی هم نیست ، از حس و معنای حرف میگم که دوست داره خاموش باشه
گاهی هم آدم به خاطر سوء تفاهم سکوت می کنه و گاهی از اینکه دیگران غمشو حس نکنن ، تو این دنیا غم زیاده ، فقط مجازیم به هم شادی بدیم
دیگه مثل۳-۲ سال پیش درمونده این تلاطم ها نمیشم ، کمی یاد گرفتم چطوری تویه دریای متلاطم پارو بزنم ؛
یک چیز و به وضوح می بینم که دیگه حس مبارزه ندارم ، سر ناسازگارم هست اما هر بار با بیشتر به درون فرو رفتن آروم میشه
دوست دارم ببینم : آسمان هر کجا آیا همین رنگ است
امـیــد امـــیـــــــــــــــد ا م ی د ........... این هم شده رویا ، چیزی که در این کشور محال ِ . ارمغان دیگه ای هست ؟!!!!!!!!!!!!!!
