تبليغاتX
مرثیه های خاک

   

                  میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

                                  می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

نوشته شده توسط مرثیه های خاک در ساعت 17:52 | لینک  | 

                  از یه غریبه شنیدم: چون مغروری دوستی نداری؟

                  تو بگو !! راست میگه؟

 

نوشته شده توسط مرثیه های خاک در ساعت 17:54 | لینک  | 

سنگ بنداز ، بازم سنگ بنداز ، تا دلت می خواد سنگ بنداز .

 می دونم همش از محبته، از لطفه ، خودتم نمی دونی چه کار می کنی ،با حسد نیست که به زنجیرم می کشی  ، شوق بی رحمانه و ناآگاهانه ات به سکونه و ترس از حرکت ، از دست دادن ؛ اما من نمی خوام اسیر ترس باشم ، نمی خوام تسلیم بشم.

یه روز ، بالاخره یه روز یکی از این سنگ ها شیشه دل منو می شکنه – به من نمی آد دل داشته باشم؟ - ؛ یه روز یه روز که شاید زیاد دور نباشه یکی از این سنگ ها صبر منو  زمین می زنه ، شایدم یه روز منو زیر این خروارها سنگ دفن کنی ؛ اون روز و نمی بینی؟ محبت چقدر می تونه بی رحم و خودخواه و کور باشه ؟

چه جوابی می تونم به تو بدم ؟ چه جوابی ؟ واقعا چه جوابی می تونم داشته باشم ؟ آیا منکه این حرفا رو میزنم شما رو دوست ندارم ؟؟...

ارزش ، ایمان در آزادی و استقلالِ که معنی پیدا میکنه ؛ هیچ نهال زنده ای تو قفس به رشد مطلوب نمی رسه ، وقتی هم بزرگ شد که تو هیچ زندونی جا نمی شه ؛

 شاخ و برگم و نزن ، منو قد قفست نکن ؛

 نترس از اینکه سرم به جایی بخوره و بشکنه ،  من به این زخما نیاز دارم ، من باید تجربه کنم. من از ذره ذره مردن می ترسم ، من از مرده زنده  بودن نفرت دارم .

منو از خودم متنفر نکن ،

اگه من نباشم ، چی میتونه در من هست باشه ؟

نوشته شده توسط مرثیه های خاک در ساعت 11:20 | لینک  |