میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
تو بگو !! راست میگه؟
سنگ بنداز ، بازم سنگ بنداز ، تا دلت می خواد سنگ بنداز .
می دونم همش از محبته، از لطفه ، خودتم نمی دونی چه کار می کنی ،با حسد نیست که به زنجیرم می کشی ، شوق بی رحمانه و ناآگاهانه ات به سکونه و ترس از حرکت ، از دست دادن ؛ اما من نمی خوام اسیر ترس باشم ، نمی خوام تسلیم بشم.
یه روز ، بالاخره یه روز یکی از این سنگ ها شیشه دل منو می شکنه – به من نمی آد دل داشته باشم؟ - ؛ یه روز یه روز که شاید زیاد دور نباشه یکی از این سنگ ها صبر منو زمین می زنه ، شایدم یه روز منو زیر این خروارها سنگ دفن کنی ؛ اون روز و نمی بینی؟ محبت چقدر می تونه بی رحم و خودخواه و کور باشه ؟
چه جوابی می تونم به تو بدم ؟ چه جوابی ؟ واقعا چه جوابی می تونم داشته باشم ؟ آیا منکه این حرفا رو میزنم شما رو دوست ندارم ؟؟...
ارزش ، ایمان در آزادی و استقلالِ که معنی پیدا میکنه ؛ هیچ نهال زنده ای تو قفس به رشد مطلوب نمی رسه ، وقتی هم بزرگ شد که تو هیچ زندونی جا نمی شه ؛
شاخ و برگم و نزن ، منو قد قفست نکن ؛
نترس از اینکه سرم به جایی بخوره و بشکنه ، من به این زخما نیاز دارم ، من باید تجربه کنم. من از ذره ذره مردن می ترسم ، من از مرده زنده بودن نفرت دارم .
منو از خودم متنفر نکن ،
اگه من نباشم ، چی میتونه در من هست باشه ؟
