بنده دیگری مباش زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است .
مولا علی
همواره روحی مهاجر باش !
بسوی مبدأ ،
بسوی مقصد ،
بسوی آنجا که می توانی انسان باشی.
واقعیت ،خوبی و زیبایی.
در این دنیا جز این سه ، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد.
نخستین با اندیشیدن ، علم.
دومین با اخلاق ، مذهب.
و سومین با هنر.
دکتر شریعتی
30 تیر ماه سال 1331، مردم با خون شون رو دیوارا نوشته بودن : « یا مرگ ، یا مصدق »
در بازگشت شاه به کشور بعد از 28 مرداد ، شعبان بی مخ که خود را « تاجبخش» نامیده بود ، با جیپی رو باز ، که پرچمی بر آن نصب شده بود ، هفت تیری در دست ، جلوی رولزرویس ضد گلوله شاه حرکت کرد و او را تا کاخ رساند !!!
چند تا میشناسی؟
- یکی ، اونه که عادت میکنه ، قــفـس براش همه دنیا میشه و غیر اونم نمیشناسه
- یکی ام ، مثه طوطی ِ بازرگان با خرد و تدبیر جان بدر میبره
- اما یکی دیگه ، اینقدر با بیتابی خودشو به در و دیوار قـفـس میکوبه تا خونی مالی یه گوشه جون بده...
فرشته من از من تدبیر و تسلیم نخواه ...
برگرد!
این جا طبیعت ،
- آن سان که می نماید-
طبیعی نیست.
یداله رؤیایی
« تا ملتی به سطح تولید معنوی و فکری و فرهنگی نرسیده است نمی تواند به سطح تولید اقتصادی و صنعتی برسد و اگر برسد باز در سطح یک نوع تحمیل غربی است و به صورت یک فریب ، یک استعمار نو .
برای اینکه جامعه ای به تولید اقتصادی نرسد اول باید امکان تولید فکری و ذهنی را از آن نسل گرفت
و برای اینکه هیچ نسلی در برابر غرب به استقلال نرسد ، باید پایه های اساس انسانی و فرهنگی اش را که به او شخصیت مستقل من انسان حقیقی می دهد ، شکست و او را به صورت آدم های پوک و پوچ در آورد.»
صحبت های دکتر شریعتی در « بازگشت به خویشتن » را حتما به یاد میارید ، چندین سال از گفتن این سخنان میگذره اما چقدر هنوز بوی طراوت و تازگی میده ، انگار حدیث نفس حالِ ماست و فقط لباس ها ، اسم ها و عنوان ها ... تغییر شکل دادن .
استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی فراهم نمی آید ، استقلال اقتصادی بدون استقلال و تولید فکری ، و استقلال فکری بدون... چرخه طولانی ایه نه؟
حتما این خط مشی انگلیس مکار به گوشتون خورده: برای سواری گرفتن از عرب ، همیشه شکم شو سیر و راضی نگه دار اما ایرونی رو گرسنه .
شما چطور ، این هوش و نبوغ را تحسین نمی کنید؟ حالا اگه این سواری مجوز شرعی هم داشته باشه ، خداپسندانه تره و هموارتر.
این فضا هر روز به امید چند مرد مردستان،به پیشواز خورشید میره و نفسی تازه میکنه؟ و هرچند از سر خود خواهی چطور میتونیم به او اجازه پر کشیدن بدیم ، نجوای او را میشنوید:

هجرتی ست
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر نامردمانش.
خود آیا از جه هنگام این چنین
آیین مردمی
از دست
بنهاده اید؟»
کاش به اندازه ملیجک درک می کردیم که وقتی قدرت شکست ، تمام میشه. حداقل خودمون ابزاری برای تخریب و دست انداختن خودمون نشیم ، پای آبروی ملی درمیونه ،پای مرگ و زندگی یک انسان.
این خاک مگر اشباع نشده ، دیگه تا کی؟ ... چند صد..؟..تن دیگه باید ؟
حتما باز هم دست استکبار جهانی درمیانِ یا شاید انگلیس مکار !! وگرنه ما که ... آخه ما که ... لابد دیگه!!!
قمار جان با آزادی!! با « هراس از مزد گور کن » که « افزون بر بهای آزادی» ست!!
تا چند بر این چینی بند زنیم؟ تا چند تاب آورد؟
به پیش روی من ، تا چشم یاری میکند ، دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم ، دریا ، دلم تنهاست.
وجودم یسته در زنجیر خونین تعلق هاست!
خروش موج با من میکند نجوا :
- که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...
- که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...
*
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!
فریدون مشیری
بزرگی و شأن انسان
در بزرگی و شأن رؤیاهایش ،
در عظمت عشقش ،
در والایی ارزش هایش ،
و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است .
بزرگی و شأن انسان
در بزرگی و شأن افکارش ،
در ارزش تجسم یافته اش ،
در چشمه هایی که روحش از آنها سیراب می گردد ،
و در بینشی که بدان دست یافته ، نهفته است .
بزرگی و شأن انسان
در بزرگی و شأن حقیقتی که بر لبان جاری می سازد ،
در یاری و مساعدتی که بذل می کند ،
در مقصدی که می جوید ،
و در چگونه زیستن او نهفته است.
C.E.Flynn
آگاهی « واقعیت شناسی » است
و ایمان « حقیقت پرستی »
اول کس که در عالم شعر گفت « آدم » بود
و سبب آن بود که« هابیل» مظلوم را « قابیل » مشؤم بکشت
و « آدم » را داغ غربت و ندامت تازه شد
و در مذمت دنیا و مرثیه فرزند شعر گفت.
از تذکره الشعراءدولتشاه سمرقندی
ما خــانـه به دوشان غـم سیلاب نداریم
کنار هم نشستیم ،خیره به هم ، تا از اعماق چشما به هم پلی زده ، حرفای نگفته را بخوانیم. چقدر بده که این ملت دو تا دختر را هم نمیتونن با هم تنها ببینن. اما ما راه درازی را تا اینجا اومدیم و شلاق موج ها را در این هنگامه که بر خلاف آب دست و پا میزنیم، با تن و روحی خسته تاب آوردیم، تا لاشه ای نباشیم. پس باز از فضا پا بیرون گذاشته و این لحظه کمیاب و دیررس را در می یابیم.
گوش به تو سپردم که با نگاهی نگران در من جستجو می کنی: «... در آینه به خودت لبخند بزن ، پیاده روی کن... اینارو یه دکتری به من میگفت اما من فکر میکردم من چی میگم این بابا چی میگه،باید بشه با فلسفه جوابی براش پیدا کرد... اما حالا می فهمم که حق با او بود ، وقتی در این جامعه غریب نخوای تن به قواعد تحمیلی بدی و دائم بجنگی، کم کم فرسوده میشی ، ما مستعد افسردگی ایم ، باید با این هم مبارزه کنیم تا غم و رنج کنه هستی عقلانی مونو تسخیر نکنه... دیگه عملا هیچ چیز نیستم جز کاری که هر روز ازساعت ۱۷-۷ و بعد با کشمکش و حقارتش در خانه اسیرم ، چاره ای ندارم...»
و من می بینم که نگاهت از این شهر غریب تا کجا سفر کرد، خانه ای گلی در روستایی دور ، همچون جزیره ای ، و پدری خسته که پشتش را روزگار شکسته.
چی میتونست تو رو اینقدر کنترل کنه و هدایت !! از دامن فلسفه های ضد دین و اندیشه های مخرب حکومت و بی باکی های سیاسی ، مثل یه خانوم ، سر به راه ؟ آخه دختر را چه به این کارا؟
اما نــه !... شاید بتونن دستامونو به زنجیر بکشن ، اما هرگز نمی تونن اندیشه مان را به بندگی بکشن یا روح مان را در بند کنن...تــسلیم هــرگـز ! هـرگــز !
اما چقدر خسته ای ... حق داری ... ما رو در خودمون و جلو چشم آرمان هامون شکنجه میدن تا بشکنن ، خورد کنن ... این هم سهم ما از جوانی و شادابی ...عیب من و تو ه که شاد خواره نیستیم و نمیتونیم که باشیم .گستاخی هم بهایی داره
روزی دوباره این خاک نفسی خواهد کشید آیا؟ جایی که جوانهاش یا در بند افیون و بت های هالیوودین یا جامه و لباس عاریتی ... و عقل هایی که در چشم ها خانه کردن و عشق!! هایی که از سوز و گداز به گند و لجن نشسته....... و اگر یاغی، پا و سر و دست در غل و زنجیر ، که دیوانه را متاعی از این بیش نیست
"تباهی از درگاه بلند خاطره شان شرمسار ، و سر افکنده می گذرد"
امنیت از آستانه ما رخت بسته و مگر در جایی خوانده شود امنیت سیاسی، امنیت اقتصادی ، اجتماعی... و از آن هم غریب تر" آینده "!! است ...
تحمل کن ، فقط کافی است که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم. ما دوباره متولد خواهیم شد.... بیا در آینه لبخند بزنیم.
یادته از مکه که بر میگشتی ، از لحظه ای که هواپیمات نشست تا برسی ، پدر جون دم در به بهانه سر زدن به باغچه نشسته بود ، برات میخوند:
...امشب دلم میخواد تا صبح می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بنوشم من
با شوق بی حد باغچه ها را صفا دادم
امشب تا میشد گل تویه گلــدونا جا دادم
بعد از جــدایی ها، آن بی وفایی ها
فردا تو می آیی ، فردا تو می آیی...
نفس هامون به شماره افتاده ، همه روز و زندگیمون ساعت ۳ شده که بیایم پشت در سی سی یو تا به نوبت دقیقه ای با تو باشیم ، تو هم تا به این روزا هرگز لحظه ای تنها نبودی ، زودتر بیا ، بــلــند شـو .......
