و این بار داستانی از زمان رضاشاه که از "سید ضیا تا بختیار " مسعود بهنود نقل میکنم:
علیم الدوله به دیدارنصرت الدوله(پسر فرمانفرما) رفت و قهوه ای قجری به او تعارف کرد ، اما شاهزاده قاجاری خود از قهوه مسموم اجدادی خبر داشت ، به طرفة العین فنجان خود را با فنجان رئیس بهداری نظمیه عوض کرد. علیم الدوله تا متوجه شد ، به سرعت به اتومبیل شهربانی پرید و به سوی تهران تاخت، دم دروازه تهران به همان سرنوشتی دچار شد که صدها تن را دچار کرده بود ، سیاه شد و مرد.
خبر که به رضا شاه و مختاری رسید ، دیگ غضبشان به جوش آمد . مختاری خود راهی شد ، پسر فرمانفرما را بی هیچ چیزی در اتاقی گذاشت و فرمان داد ، در ها و پنجره ها را گل بگیرند. نصرت الدوله زنده به گور شد. پایانی تلخ برای زندگی کسی که قرار بود به جای احمد شاه سلطنت را ز آن خود کند.
پانزده روز بعد دیوار را شکافتند تا جسد او را چال کنند ، او نیمی از یک لنگه کفش خود را هم پیش از مرگ خورده بود!!!!
مطلبی که می خونید گوشه بسیار کوچکی از کتاب ارجمند " هفتاد سال عاشقانه " نوشته آقای محمد مختاری است:
عشق در گستره ها و ژرفاها و چند و چونی های گوناگون شکل می گیرد... و در گستره ی جان متحد آنان به بیکرانگی نظر می دوزد... کل جهان را به فراخور خویش در بر می گیرند ، در همه چیز به یگانگی مینگرند ، با همه چیز پیچشی از خود را در می یابند.
این عشق " فراگیر " نخبه گراترین شورهاست . ذات چند بعدی اش را تنها در دایره ی فرهنگ وسیع بشری کسب میکند تا به " بیکرانگی " پیوندد . ثمره این گونه عشق ، احساس گستردگی شخصیت است که در واقع همان حظ و التذاذ خاص عشق ، از لحاظ روانی است و در مسیر تکامل غرایز ، قبل از آن سابفه و مانند ندارد.
آنچه عشق واقعی انسانی را به کمال نزدیک می کند ، آرزوی تبدیل زندگی با همه ی روابطش به زیبایی و جــلال است . هستی آدمی در رابطه و سلوک عاشقانه زیـبـا می شود. عظمت غنایی انسان از راه برقراری چنین " رابطه " ای تحقق می یابد.
عشق بالغ انسان کامل ، پاسخ را در وحدت و فردیت متوازن می جوید . هماهنگی و توازن نتیجه نگاه نابرابر به پیروی یا سلطه می انجامد...
رابطه جنسی انسان ای بیانگر یک هویت است و در هر رابطه ای نوعی انتخاب و روش تحقق می یابد . از این رو هر رابطه ای یک نمود فرهنگی است . در این روابط ، عوامل و ارزش های گوناگون انسانی ، اخــلاقــی ، احســاسی ، زیبایی شناختی ، لذت جویی و به طور کلی فــرهـــنــگـی ، نمودار است.
هر رابطه جنسی با هویت فردی دو طرف رابطه مرتبط است . عمل جنسی دو انسان را از رفتار ذهنی شان نمی توان منتزع کرد. بویژه که هویت هر کس در گرو ذهــن او ، و به تعبیری در گرو " مغز " اوست . " خود " هر کس با " مغز " او مشخص می شود و هــویـت ویژه اش در مغزش پدید می آید . مغز این هویت را به هنگام تولد دارا نبوده است . کسب هویت یک روند تکوینی است . هــویــت : مجموعه ی تجارب فرد و واکنش های آگاهانه یا ناآگاهانه ی او در برابر این تجارب است که در مغز او نگه داری می شود. زیرا در دایره محدودیت هایی که تعیین ژنتیک سیستم به وجود می آورد ، دقیقا همین تجارب است که یک فرد را از افراد دیگر متمایز می کند..........
دردی اگر باشد خوش است
درد بـــی دردی علاجــش آتــش است .
دین من این است که در تسلی بخشیدن به دیگران ـ حتی اگر خودم آن تسلی را قبول نداشته باشم ـ ، تسلی پیدا کنم.
بگذار بشر هر طور می خواهد عمل کند ، بگذار خود را از مـحنـت تــولد و به جهان آمـدن تـسلی بدهد...من خواهان وارستگی همگان و شفقت ورزیدن همگان به یکدیگرم.
تن آسانی و بیکارگی ، ام الفساد است. و بزرگترین فساد این است که از روی تنبلی و تن آسانی فکر کنیم. تنبلانه فکر کردن این است که به جای عمل کردن فقط فکر کنیم، یا همش درباره ی چیزهایی که به عمل در آمده فکر کنیم نه چیزهایی که باید به عمل در آید. هیچ چیز هم بدتر از اندیشیدن به چیزهای غیر عملی و غیر ممکن نیست.
هر آن کس که خدا را ببیند ، هر آن کس که چشمان رؤیا را ببیند ، همان چشمانی را که خدا با آنها به ما مینگرد ، بـی چـــون و چـــرا و برای هـمیـشـه خواهد مـرد.
کوه را بر دوش خود از کوه بالا می برم
زندگی نمی کنم ، اداشو در میارم. مثل مرداب نشستم ، بی هیچ شوری ، حسی... دارم جماد میشم یا شدم. فقط آشوب ، سردرگمی ، سوال،بی قراری،بی شکیبی،........................در درونم دست و پا می زنم و باز بیشتر فرو میرم .از این همه تقلا بی ثمر خستم، از این همه عصیان و سکوتی که مرا بلعیده و دیگه نه صدایی نه حرکتی ، نه پای رفتن، نه تاب موندن ، نه جسارت لحظه پایان........
آیا زندگی یه محگومیته؟ اصلا من زنده ام؟؟؟؟ نفسی میاد و میره و درونم و به آتیش میکشه ، زخم میکنه........................................... تلاش ، همت ، هدف ........ از کدوم بازار سیاه باید خرید؟
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که میزنی مکرر کن.
*
در فراسوی مرز های تنم
تـــــو را دوسـت می دارم.
در آن دور دسـت بعیـد
که رسالت اندامها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چـنـان چون روحــی
که جسـد را در پـایـان ســفر٫
تا به هجوم کرکس های پایانش وانـهـد...
*
در فراسو های عــشـــق
تو را دوست میدارم
در فراسـو های پـرده و رنـگ.
در فراسوهای پیکر های مان
با من وعده دیـداری بده.
شاملو
و منظر تو ـ تلاقی کوه با دریاست
ترازویی است
که یک کفه اش از طلا
و دیگری
آهن است.
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم سائلم این ره کدام است؟
دل ام از این همه غربت لرزید.........
به دل میگویم:
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود.
از امروز میخوام به امید خدا تجربه جدیدی را در این فضا آغاز کنم.
با آرزوی اینکه بتونیم ارتباطی خوب و زیبا داشته باشیم
و آن هم زمانی است که هرکدام با " خود " چنین پیوندی داشته داشته باشیم.